خیال نقش تو

خیال نقــــــــــــــــــش تو در کارگاه دیده کشیدم.

زندگی
نویسنده : فاطمه حسین پور - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢
 

از شب ریشه سرچشمه گرفتم- و به گرداب آفتاب ریختم

بی پروا بودم :دریچه ام را به سنگ گشودم

مغاک جنبش را زیستم.

هشیاری ام شب را نشکافت -روشنی ام روشن نکرد:

من ترا زیستم-شبتاب دوردست!

رها کردم-تا ریزش نور-شب را بر رفتارم بلغزاند.

بیداری ام سر بسته ماند:من خوابگرد راه تماشا بودم

و همیشه کسی از باغ آمد- و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت-وکنار من خوشه ی

 

راز از دستش لغزید

-و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ

 من ماندم و همهمه ی

 آفتاب

واز سفر آفتاب- سر شار از تاریکی نور آمده ام:

سایه تر شده ام:

و سایه وار بر لب رو شنایی ایستاده ام.

- شب می شکافد
لبخند می شکفد-زمین بیدار میشود.

صبح از سفال آسمان می تراود

و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم میشود