بشنو از نی چون حکایت میکند

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

مولانا

/ 8 نظر / 9 بازدید
نجواگرصبح

سلام عزیزم چقدرشعرمولانا زیباست مرسی[گل][گل]

ر - ت

سلام شعر بسیار زیباییه.[لبخند]

محمد صامت تقی زاده

ممنون از اظهار محبتتون. همیشه بنده رو شرمنده محبتهاتون میکنید. امیدوارم در مسیری که قدم برداشتید به کمال مطلوب برسید. ارادتمند: تقی زاده

علیرضا فروهر

به قول یک عارفی: نشنو از نی ،نی نوای بی نواست بشنو از دل ، دل سرای کبریاست نی چو سوزد خاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه دلبر شود

نجواگر صبح

سلام عزيزم در طلوع صبحي روشن عطرحضورت را به نظاره مي نشينم [گل][گل][گل]

یه آشنا

هر چی از این شعر تعریف کنی باز هم کمه؟؟!! بسیار زیباست. [لبخند]