زندگی

از شب ریشه سرچشمه گرفتم- و به گرداب آفتاب ریختم

بی پروا بودم :دریچه ام را به سنگ گشودم

مغاک جنبش را زیستم.

هشیاری ام شب را نشکافت -روشنی ام روشن نکرد:

من ترا زیستم-شبتاب دوردست!

رها کردم-تا ریزش نور-شب را بر رفتارم بلغزاند.

بیداری ام سر بسته ماند:من خوابگرد راه تماشا بودم

و همیشه کسی از باغ آمد- و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت-وکنار من خوشه ی

 

راز از دستش لغزید

-و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ

 من ماندم و همهمه ی

 آفتاب

واز سفر آفتاب- سر شار از تاریکی نور آمده ام:

سایه تر شده ام:

و سایه وار بر لب رو شنایی ایستاده ام.

- شب می شکافد
لبخند می شکفد-زمین بیدار میشود.

صبح از سفال آسمان می تراود

و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم میشود 

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
فاطمه.::.گل یخ

سلام دوست تازه وارد [لبخند] عکس های وبلاگت خیلی خیلی خوشگلن... مطالبت جالب... شعر زیبایی نوشتی... نمی دونم از کی؟ شاد باشی و موفق.. قالبت هم در عین سادگی، زیبا است... [گل]

پریسا

ممنون که به وبلاگ من اومدی ... تبادل لینک کنیم ؟

گلمند

روحم می خواهد برود... یک کوشه بنشیند... پشتش را بکند به دنیا.. پاهایش را بغل کند و بلند بلند بگوید.. من دیگر بــــــــــــــــــــــــــــــــازی نمی کنم...